تبليغاتX
جنگجوی بی سپر
 
جنگجوی بی سپر
 
 
....................................................................................................
 
بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند
گرفته کوله بار زاد ره بر دوش
گهی پرگوی و گه خاموش
فشرده چوبدست خیزران در مشت
در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان
راه می پویند
سه ره پیداست
نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر
حدیثی کش نمی خوانی بر آن دیگر
نخستین راه٬ نوش و راحت و شادی
به ننگ آغشته اما
رو به شهر و باغ و آبادی
دو دیگر راه٬
نیمش ننگ٬ نیمش نام
اگر سر بر کنی غوغا٬ وگر دم در کشی آرام
سه دیگر
راه بی برگشت٬ بی فرجام
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدرم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هرجا همین رنگ است؟
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 22:49  توسط سینا  | 

...حرفی برای گفتن نماند...

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 23:18  توسط سینا  | 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 19:38  توسط سینا  | 
خیلی نگرانم تازگی ها
میگم نکنه دور منو خط کشیده که: این هم از دست رفت بزارین هر چقدر دلش می خواد خوش باشه.
یا نکنه دارم راهی رو میرم که اولش راحت و بی دغدغه است.
نمی دونم
هر چقدر فکر می کنم می بینم هر چی می خواستم بهش رسیدم. زندگی ام با بقیه فرق میکنه٬ آرامش دارم. خدمتم با بقیه فرق میکنه٬ راحتم. حتی کار هم بهم زیاد پیشنهاد می شه (برای بعد از خدمت البته). هر چی که می خوام بهش می رسم. دغدغه هام کم شده. فکرش رو که میکنم میبینم خیلی زوده بخوام به این حد از راحتی رسیده باشم.
برام سوال شده چرا مثل خیلی ها نباید در به در دنبال کار بگردم و بهم کار پیشنهاد بشه؟
چرا دوران خدمتم نیفتادم مثلا لب مرز زاهدان که پوست سرم زیر آفتاب کنده بشه؟
چرا اون چیزهایی که خیلی از آدمهای هم سن و سال من آرزوشو دارن٬ من بهش رسیدم و دارم؟
خیلی نگرانم تازگی ها
پدرم متمول نبوده٬ من هم از اول توی ناز و نعمت بزرگ نشده ام که بتونم از این سوالها راحت بگذرم.
حتما یه دلیلی داره...

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 21:32  توسط سینا  | 
خیلی وقتها جوابی برای سوالهایی که تو ذهنته٬ پیدا نمی کنی. برای همین میشه توجبه همون ناصوابی که می خوای انجام بدی یا واجبی که می خوای ترکش کنی.
گاهی دوست داری همه آدمها رو مثل خودت ببینی. برای همین اگه آدم خوبی باشی بقیه رو هم خوب می بینی. حتی اونایی که دلشون مریضه.
بعضی روزها دلت برای خدا می سوزه که چه بنده هایی داره. برای همین بهش میگی خدایا تو چی میکشی از دست این بنده هات؟
گاه گاهی کارهایی می کنی که بعدا می فهمی خوب بوده یا بد. قصدی نداشتی اول. ولی بعدا که می فهمی اشتباه بوده موضع میگیری در برابرش. باز توجیه میکنی خودت رو.
اصلا بعضی وقتها چیزهایی می بینی که قابل درک نیست
یا حرفهایی رو از کسانی می شنوی که انتظار نداری
اما خودت بهتر می دونی در برابر حرف حق نمی تونی مقاومت کنی.
آره
هر کسی ندونه تو می دونی همه به یک صراط هدایت نمیشن همانطور که به یک طریق گمراه.
هر کسی یه نقطه ضعفی داره که تو ازش بی خبری.
شیطان مشت خیلی ها رو باز کرده که خودشون هم نفهمیدن از کجا خوردن. شاید از یه سوال٬ از یه تفکر٬ از یه توجیه٬ یا شایدم  از خوش خیالی. کسی چه میدونه؟!

 |+| نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 1:19  توسط سینا  | 
...
خدای من
چقدر از تو دور شده ام!.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 21:55  توسط سینا  | 
بهار که میاد٬
هوا که خوب میشه٬
شکوفه ها که در میان٬
دیگه عمرا اگه بتونم تو خونه بمونم.
دوست دارم بیرون باشم حتی اگه دلیلی واسه بیرون رفتن نداشته باشم. هی میخوام کاری کنم که بهترین استفاده رو از این هوا بکنم. یا کاری کنم که واسم یه خاطره بشه توی عمرم یادم نره. میگم نکنه یه وقت تموم بشه و من حیف اش کرده باشم. تازه اگه بدونم بعدش قراره یه تابستونه داغ و خشک داشته باشیم...
اوه اوه اوه...
همه اینها رو گفتم که بگم
توی این هوا و توی این بهار٬
هر چقدر هم که حس خوبی داشته باشم٬ ته دلم غم بزرگیه.
کسی باید باشد٬
اما نیست... .

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 19:28  توسط سینا  | 


دلهای بی قراری که آرامش را از خود ربوده اند
قلب های خسته ای که توان تپیدن ندارند
هزاران چشم بسته که دیدن را پلک می زنند
و قدم های کم توانی که دنبال جای پا می گردند
با دستان بسته ای که سالها به سویی اشاره کرده اند
برای آغاز آن زمان
که خورشید از مغرب طلوع کند
علائم٬ ظهور کنند
ثانیه ها٬ کند شوند
تا وقتی که احساس شود
یک دل بی قرار
یک قلب خسته
تنها دو چشم بیدار
و یک گام استوار
تا انتهای این زمان باقیست...

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 23:56  توسط سینا  | 
چرا هر وقت بگویم درونم خوب شده٬ برایم گرفتاری ای رخ می دهد که قدمم بلغزد و میان من و تو حائل گردد.؟!
مولای من!
شاید از درگاهت رانده ای مرا و از خدمتت دورم کرده ای
یا شاید مرا دیدی که حقت را سبک شمردم و بیرونم کردی
یا شاید دیدی از تو روی گردانم و بدم داشتی
شاید مرا دروغگو شناختی و دورم انداختی
ویا شاید دیدی شکرگذار نعمتهایت نیستم و محرومم ساختی
شاید در مجالس علما مرا نیافتی و واگذاشتی ام
یا شاید دیدی از غافلانم و از رحمتت نومیدم کردی
یا شاید دیدی با محافل بیهوده انس گرفته ام و مرا به آنها واگذار کردی
شاید دوست نداشتی دعایم را بشنوی و دورم کردی
یا شاید به جرم گناهم٬ کیفرم دادی
یا شاید به کم شرمی ام از تو مجازاتم نمودی

پروردگارم!
اگر بگذری چه دور است که گذشت داری از گنهکاران پیش از من.
زیرا کرمت برتر است از مکافات مقصران٬ ای پروردگار من!...

(بخشی از دعای مکارم اخلاق)

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 20:13  توسط سینا  | 
در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم

اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم

یک قطره اشکم که در اندیشه دریا

افتادم و بــاید بـــپذیرم که بمـــیرم

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 18:56  توسط سینا  | 
 
  بالا